![]() |
![]() |
|
| مطالبی پیرامون مهندسی محیط زیست، بهداشت و ادبیات اخلاقی |
|
اینم یه شعر از حال و هوای ما ها تو این روزا به نام : «فیلمی شده این شبامون»(یکی از اخرین سروده های خودمه )
آی آدمای این زمون خدا چه زود از یادمون رفته و جاش پول اومده خوشیم با این رفتارامون
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 16 آبان1388ساعت 11:45 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
خدایا وقتی کودک بودیم تو را به یاد داشتیم
و این از معصومیت چهره هامان پدیدار بود
و حال کیست که همان معصومیت را با خود داشته باشد (به مناسبت تولد حضرت معصومه و تولدی دیگر) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 21:7 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
شعری گفته بودم با نام «کشتی نوح پر از «حیوان» بود!» که در رابطه با محقق نشدن عدالت در جهان از زمان حضرت آدم تا کنون در تمام جهان است که انتظار ظهور موعود را به همراه دارد این شعر را وقتی که در سایت «شعر نو »گذاشتم با فیلتر مدیر مواجه شد !! نمی دانم چه جوی شده که شعری اینچنین هم که شعری تاریخی اجتماعی است سیاسی تلقی می شود . خدا رحم کند هرچه که می نگرم در تاریخ یا که در عصر جدید بیشتر، باطل و ناحق به جهان پیروز است خون حق بر لب شمشیر جفا آغشته ست رسم تاریخ بشر افساد است بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 14:12 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
به پاسداشت سالروز درگذشت مهدی اخوان ثالث و همچنین خبر رفتن دکتر شفیعی کدکنی از ایران (که بغض در گلویم بشکست) شعری را که قبلا سروده بودم رو برای استحضار شما می نویسم :
همه سر در گریبانند کسی یاری ندارد دیگری حتی دگر خود را که دیگر از « زمستان » هم گذشتست این بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 13:48 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
با سلام
یه خبری رو خوندم که خییییییییییییییلی دلم گرفت مثل اینکه تمام دنیا در دلم قبض شده باشد : ((دكتر محمدرضا شفيعی کدکنی، استاد بارز و متبحر و محقق ارزشمند و صاحب نظر در نقد شعر و ادب فارسی که خود در شعر و شاعری جایگاهی برجسته دارد، برای همیشه از ایران سفر کرد.)) قبلا هم راجع به ایشون و شعر «سفر به خیر »(یا همون به کجا چنین شتابان ) مطلبی نوشته بودم : http://rezaff.blogfa.com/post-55.aspx گفتم که من ان موقع که دانشگاه تهران بودم قاچاقی سر کلاسهای ایشون می رفتم مرا را چه شده که یکی یکی بزرگان این کشور یا می روند یا گوشه نشین می شوند یا ...
بقیه خبر رو هم به نقل از روزنامه دنیای اقتصاد بخونید: شاید مسافران پنجشنبه شب فرودگاه بینالمللی امام، نميدانستند آوازخوان «کوچه باغهای نیشابور» برای اینکه دیگر طاقت خیلی چیزها را نداشت، مجبور شد اسباب اثاثیهاش را جمع کند و به رفتنی تن بدهد که یک عمر از آن گریزان بود. پنج شنبه شب گذشته دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، شاعر و پژوهشگر برجسته، تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد تا فصل تازهای را در آغاز دهه هفتم زندگیاش پیش بگیرد، اما تردیدی وجود ندارد که صندلی خالی آقای دکتر، سالها در دانشگاه تهران خالی خواهد بود و دانشجویان حسرت روزهایی را خواهند خورد که مثل برق از کنارشان گذشته است. کسی شک ندارد که شفیعی کدکنی برای جامعه فرهنگی ایران ارزشمندتر از تصور خیلیها بود؛ هرچند هیچ عکاس و خبرنگاری در فرودگاه حاضر نبود تا رفتن همیشگی او را به تصویر بکشد و کسی غیر از خانوادهاش برای بدرقه او نرفته بود. بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 شهریور1388ساعت 10:39 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
با سلام
خواستم یکی از شعر های اخیرم رو که به کنایه سروده شده براتون تو این پست بذارم باشد که مقبول افتد: عشق و کنار و عیش و هوس را تو مطلع کن شاید به خواندن شعرت نظر شود بربند چشم خود به تباهی و دم نزن تا ننگ و سنگ به نام و نانت بدل شود شاعر ، فقط اسیر چشم صنم شدن رواست ؟! وقتی ندایی زمینگیر گناهی دگر شود
بر تیر آرشی نگر، کو در کمان بماند سهراب را بگو که دل خوش از پدر شود رستم که پشت خود به گرم برادر نهاده بود آن سان به چاهِ غدرِ شغاد ِنابرادر شود یوسف به غمزه کدامین صنم به بند شد تا عمر بر شکنجه و هجران سپر شود وقتی علی ، امیر المومنین، بی نماز شد دیگر حسین با هفتاد و دو تن آشوبگر شود بربند چشم و باز از نگار و هوس بگو تا این خماری و حیرت ز سر بدر شود 24/5/88
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 14:46 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
با سلام
در سرچی که دیروز در وب داشتم ناگهان به وبلاگ "سایت اطلاع رسانی استاد محمود امجد " برخوردم خیلی خیلی کیف کردم آخه من در زمان فوق لیسانس تو کوی دانشگاه بودم و همیشه در نماز و مراسم ایشون در مسجد کوی حضور داشتم و خیلی به ایشان علاقه دارم. ایشان واقعا از انسانهای وارسته روزگارند و بدور از محبت منسب و مقام سالهاست با تواضع در کنار دانشجویان هستند در احوالات و مقامات ایشان بسیار دیده و شنیده ام که جای گفتن نیست.اما وارستگی تواضع و محبت اهل بیت علی الخصوص امام حسین در ایشان متبلور است.همین وارستگی و عدم وابستگی به هیچ یک از مراکز قدرت و سیاست و سخنان ساده و عین حال عمیق و معنوی و بینش عمیق در اظهار نظر های اجتماعی و سیاسی از خصوصیاتی است که دانشجویان و جوانان را به او علاقه مند کرده خیلی ها که سالهاست از دانشگاه فارغ التحصیل شده ان و از تهران هم رفته اند برای مراسم شبهای قدر و ایام محرم به مجالس ایشان می روند. برخی از سخنان ایشان: اگر کسی آن قدر معرفتش به امام حسین(ع) زیاد شود که با شنیدن روضه ی امام حسین(ع) دق کند و بمیرد جای هیچ ملامتی ندارد و خوشا به سعادتش، اما برخی اعمال ما تنها ظاهرسازی و قشری گری است. شور می گیریم و مانند دراویش این طرف و طرف می دویم و کله امان را تکان می دهیم و در این میان یک جوان (نه از روی معرفت و شناخت، بلکه از روی شور و هیجان) سرش را به در و دیوار می کوبد، آیا این ارزشش بیشتر است یا نشستن، فکر کردن، معرفت پیدا کردن و آن گاه سینه زدن و گریستن!؟ سـوءظـن بـه خـودى خـود حرام است ، زيرا مبداء خيلى از كارهاى گناه مى شود . آدم هاى خبيث همـيـشـه عـيـب ديگران را مى بينند، اما افراد طيب به عيوب خود شان مشغولند . راه اصلاح انسان بدبينى نسبـت به خـود و خـوش بينى هـم نـسـبـت بـه ديگران است . به جز از علی که گوید به پسر که قاتل من / چو اسیر توست اکنون به اسیر کن مدارا. حالا اگر کسی با ما مخالفت کند نانش را می بریم . هی بگیم علی علی . آقا نه ما باید بگوییم معاویه معاویه یزید . علی کجاست؟ علی قاتلش را سفارش می کند من کسی باهام مخالفت کند نانش را می برم. نان دادن هنر است یا نان بریدن . خداوند ما را برای همنشینی با خودش آفریده ولی ما ............... اگر فکر میکردیم از شرم آب میشدیم. لینک سایت اطلاع رسانی ایشون رو که شامل متن سخنرانی ها و موعظه و عکسهای ایشان بوده و توسط عده ای از دوست دارانشون جمع آوری شده رو در زیر آوردم بد نیست یه نگاهی بیاندازید
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 9:24 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
سالهای پیش با بروز وقایع اسف بار کوی دانشگاه و ترور سعید حجاریان و ... شعری سرودم با نام "طفل عدل " که می بینم الان هم همان مصداقها باز هم نمایان تر شده است
در این شعر به صورت نمادین برخی مسائل مطرح شده و با استعاره و کنایه به بحث سیاسی اجتماعی و ملی و مذهبی پرداخته شده است و رنگی از فردوسی و اخوان داد
"طفل عدل" چنین گفتش پدر آن خیره سر ، فرزند بازیگوش بدان دردانه لوس و جهان مدهوش: نگه کردی پسر آیا جهان در هوش ؟ ستان این پند مروارید این دردانه جاوید همچنان آویزی اندر گوش نفس ناید تو را در آن زمان در پیش ظالم گر شوی خاموش
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 7 تیر1388ساعت 11:31 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
با سلام خدمت تمام دوستان و بازدید کنندگان محترم
و عرض پوزش از غیبت و وقفه بوجود آمده حقیقش بعد از جریان انتخابات و حواشی اسفبار آن و فیلتر شدن سایتها و حتی سایت بلاگفا دیگر دل و دماغی برایم باقی نمانده بود و دستم به نوشتن نمی رفت ان شا الله خدا به خیر کند به قول فردوسی هنر محو شد جادویی ارجمند نهان راستی آشکارا گزند شده بر بدی دست دیوان دراز به نیکی نبودی سخن جز به راز |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 2 تیر1388ساعت 7:59 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
با سلام و عرض تسلیت شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) گفتم دو تا از احادیث ایشان را نقل کنم:
دستورالعملى جامع در وقتى كه بستر خواب را گسترده بودم ، رسول خدا(ص) بر من وارد شد ، فرمـود: اى فـاطمه نخـواب مگـر آن كه چهار كار را انجـام دهـى: قـرآن را ختـم كنـى، و پیامبران را شفیعت گردانى، و مؤمنیـن را از خود راضى كنى، و حج وعمره اى را به جا آورى. ایـن را فرمـود و شروع به خـواندن نماز كرد، صبر كردم تا نمازش تمام شد، گفتـم: یا رسول الله به چهار چیز مرا امر فرمودى در حالى كه بر آنها قادر نیستم آن حضرت تبسمى كرد و فرمود: چون قل هو الله را سه بار بخوانى مثل این است كه قرآن را ختم كرده اى و چون بر من و پیامبران پیش از من صلوات فرستى، شفاعت كنندگان تو در روز قیامت خواهیـم بود، و چون براى مؤمنیـن استغفار كنى ، آنان همه از تو راضى خواهند شد، و چون بگـویـى: سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اكبر حج و عمره اى را انجام داده اى. (بهجه ، ج 1، ص 304) حدیثی با محتوای بهداشتی : لا يَلُومَنَّ امْرُءٌ إلاّ نَفْسَهُ، يَبيتُ وَ فى يَدِهِ ريحُ غَمَر. كسى كه بعد از خوردن غذا، دست هاى خود را نشويد دست هايش آلوده باشد، ـ چنانچه ناراحتى برايش بوجود آيد ـ كسى جز خودش را سرزنش نكند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 23:17 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
آیه الله بهجت هم رفت
خدا ما رو هم بیامرزد بنابه گفته دفتر ایشان: مراسم تشییع پیکر مقدس آن عبد صالح ، روز سه شنبه مورخ 29 / 2 / 88 ساعت 10 صبح از میدان جهاد واقع در خیابان باجک ( 19 دی ) به سوی حرم مطهر فاطمه معصومه « سلام الله علیها » انجام خواهد گرفت .
درباره ایشان زیاد نوشته اند و کم نوشته اند اما تنها به یک جمله بزرک از ایشان اکتفا می کنم : بايد بدانيم كه علاج ما اصلاح نفس است در همه مراحل، و از اين مستغنى نخواهيم بود، و بدون اين، كار ما تمام نخواهد شد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 8:46 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
با سلام دیروز مطلبی را راجع به پیرمردی صاف و صادق و درویش مسلک ساکن کوی دانشگاه ملقب به "دکتر عابدی" در خبرگزاری مهر خواندم ( با نام : این مرد از سال 1359خوابگاهی است!/ زندگی با "قیصر" و تغییر قبله کوی). به یاد خاطرات گذشته که در کوی دانشگاه بودم افتادم . ایشان را خوب می شناسم . دیدم این خبر به خوبی راجع به ایشان توضیح نداده است. ایشان شخصیت جالبی برای من داشت وقتی او را می دیدم به یاد " بهلول " می افتادم گفتم بد نیست کمی بیشتر راجع به ایشان بنویسم:
اوایل فکر می کردم ایشان فرد دیوانه ایست اما روزها گذشت تا فهمیدم چقدر ساده و بی آلایش است و چقدر میفهمد و به قول خودش "کرامات "دارد. بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 11:8 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
با سلام خدمت تمامی بازدید کنندگان و دوستان گرامی
یکسال از راه اندازی این وبلاگ هم به لطف خدا گذشت و آامار بازدید کنندگان از ۲۰۰۰ هم گذشت (الان ۲۰۲۶). البته من هیچ ترفندی برای افزایش آمار در وبلاگ خود نگذاشتم و تمامی این دوستان از علاقه مندان محیط زیست و اخلاقند ( حق یارشان باد ). اردی بهشت برای من نماد جوانی ،زیبایی ، گذران و ناپایداری دنیاست. وقتی برای کنکور درس می خواندم روی دیوار اتاقم در ابتدای شروع برنامه ریزی درسی نوشتم " اردی بهشت آمدی " در پایان ماه که بسیار به تندی گذشت نوشتم " اردی بهشت شدی " چند سال بعد از قبولی در دانشگاه به همان اتاق که دیگر برادرم آنجا بود رفتم و آن نوشته ها را دیدم در فکر فرو رفتم که چقدر دنیا زودگذر است و جلوی آن نوشتم " ای روزگار آمدن و رفتنت به شمار نیست" و تا الان با آمدن اردی بهشت به یاد آن جملات می افتم الان سالهاست که آن خانه را فروخته ایم (۵ سال) چندی قبل به دیدن آنجا رفتم دیدم خانه را خراب کردند تا خانه ای نو بسازند با خود گفتم " نیست دیگر آن دیوار تا که بنویسم بر آن آخر ای دنیا تو را اعتبار نیست ".
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 15:24 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
با سلام دوستان عزیز درست است که وبلاگ من راجع به مسائل سیاسی نیست امابه عنوان یک ایرانی مسئول و علاقمند به آینده کشور حمایت و هواداری خود را از جناب مهندس میر حسین موسوی اعلام می کنم . چرا که مطمئنا رئیس جمهور با کفایت و باتدبیر (تر) در حفظ محیط زیست و اخلاق جامعه موثر ( تر ) خواهد بود
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اردیبهشت1388ساعت 15:8 توسط رضا فولادی فرد |
|
دیروز سالگشت درگذشت سهراب سپری بود وقت نکردم مطلبی بنویسم اما حیفم آمد( با اینکه یک روز گذشته)یادی از سهراب نکنم .سالها پیش شعری را با نام "به یاد سهراب "گفته بودم که الان کامل یادم نیست شاید بعدا کامل آن را نوشتم اما اینجوری شروع شده بود به یاد سهراب خانه دوست کجاست در شفق بود که پرسید سوار با سرانگشتان سبزش نشان داد چنار می روی چون هجران سر نبش عرفان یاکریمی گوید وصف ناز آن یار . . . من شعر نو را با فریدون مشیری آشنا شدم با سپهری عشق ورزیدم و با اخوان دریافتم سپهری آمیخته لطیف و زیبایی است از شعر عرفان و طبیعت و در شعر او چیزی جاریست که نام آن را من " عرفان محیطی" نهاده ام به عنوان مثال به شعر زیر که یکی از شاهکارهای اوست دقت کنید: من مسلمانم. قبله ام یک گل سرخ. جا نمازم چشمه مهرم نور. دشت سجاده ی من . من وضو با تپش پنجره ها می گیرم. در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف . سنگ از پشت نمازم پیداست : همه ذرات نمازم متبلور شده است. من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد، گفته باشد سر گلدسته ی سرو من نمازم را پی" تکبیر ه الاحرام" علف می خوانم پی "قد قامت" موج. کعبه ام بر لب آب کعبه ام زیر اقاقی هاست . کعبه ام مثل نسیم می رود باغ به باغ ، می رود شهر به شهر. حجر الاسود من روشنی باغچه است!! کار ما نیست شناسایی "راز گل سرخ " کار ما شاید این است که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم!!
و ...( بسیاری دیگر از شعر های او ) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 2 اردیبهشت1388ساعت 11:6 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
فردا یکم اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی علیه رحمه است
حقیقتا ایشان استاد سخن هستند غزلیات ایشان در اوج زیبایی و عشق است بخصوص که با صدای دلربای استاد شجریان و موسیقی استاد محمد رضا لطفی توامان باشد ... به این مناسبت چند تا از غزلهای مورد علاقه خودم رو براتون گذاشتم که تو ادامه مطلب بخونید راستی اگه به لینک زیر برید تمام آثار سعدی رو میتونید ببینید ( در صفحه اصلی سایت آثار بسیاری از شعرا هم هست ) خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی
بقیه در ادامه مطلب
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 31 فروردین1388ساعت 15:46 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
مبالغه مي كنند كه: - فلان كس، همه لطف است ، لطف محض است پندارند كه : - كمال در آن است - نيست! آن كه همه لطف باشد، ناقص است !... بلكه هم « لطف » مي بايد و هم ، «قهر»!... (شمس تبریزی)
روزي در پيش است كه آنرا ، روز «تغابن» (روز دريغ ، غبن آگاهي )، گويند كه : - آه ! چه كرديم ؟! آن [آه ]، هيچ سودي ندارد! اما، تغابن ، اين ساعت سود دارد: - [كه آه چه مي كنيم ؟!] (شمس تبریزی)
آري، زهي كافران مسلمان (شمس تبریزی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 12:27 توسط رضا فولادی فرد |
|
گفتیم یادی از پیامبر دیرین این سرزمین کهن هم داشته باشیم و با نزدیک شدن عید نوروز این عید باستانی از نصایح ایشان بهرمند شویم پیامبران همه از یک جام نوشیده اند ولی ظرف هرکدام به یک شکل بوده باید با همه عشق بازی کرد . در قرآن شریف هم آمده است که مومن کسی است که به همه پیامبران ایمان داشته باشد.
آنچه را گذشته است فراموش كن و بدانچه نرسيده است رنج و اندوه مبر قبل از جواب دادن فكر كن هيچكس را تمسخر مكن نه به راست و نه به دروغ قسم مخور خود براي خود، زن انتخاب كن به شرر و دشمني كسي راضي مشو تا حدي كه مي تواني، از مال خود داد و دهش نما كسي را فريب مده تا دردمند نشوي از هركس و هرچيز مطمئن مباش
بقیه در ادامه مطلب ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 11:17 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
با هرچه نشيني ، و با هرچه باشي ، خوي او ، گيري ! (شمس تبریزی) اگر دوستان بدانندي كه ما در حق ايشان ، چه مي انديشيم ، و چه دولت مي خواهيم ، پيش ما ، جان بدادندي ! چه انديشد خاطري كه پاك شد از : «ديو و ، وسوسه خود »؟! (شمس) طاقت كار من ، كسي ندارد ! آنچه من مي كنم ، مقلد را نشايد كه بدان ، اقتدا كند راست گفته اند كه : اين قوم را اقتدا ، نشايد! (شمس) گفتن ، جان كندن است ! و شنيدن ، جان پروردن ! (شمس)
مطرب كه عاشق ، نبود ، و نوحه گر كه دردمند نبود، ديگران را ، سرد كند ! (شمس) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 بهمن1387ساعت 9:17 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
شما را وصيت مي کنم به ترس از خدا در نهان و عيان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 بهمن1387ساعت 11:15 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
این شعر را بسیار دوست دارم گفتم در این حال هوایی که دارم شما را هم شریک کنم
"به کجا چنین شتابان،" گون از نسیم پرسید. " دل من گرفته زین جا ، هوس سفر نداری ، ز غبار این بیابان ؟ " "همه آرزویم اما، چه کنم که بسته پایم..." "به کجا چنین شتابان؟ " "به هر آن کجا که باشد، به جز این سرا ، سرایم ." "سفرت به خیر اما ، چو از این کویر وحشت ، به سلامتی گذشتی ، به شکوفه ها به باران ، برسان سلام ما را." سروده ی دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
ایشان از بزرگان ادب و عرفان کشور هستند و در خلوت و سادگی خود عالمی دارند باید ایشان را از نزدیک ببینید تا بفمید چه میگویم . سعادتی بود ان موقع که در دانشگاه تهران دانشجو بودم در کلاس ایشان به صورت دانشجوی آزاد می رفتم . خدا نگهدار ایشان باشد. در لینک زیر می توانید تفسیر این شعر را بیابید ( باسپاس از مدیر وبلاگ مربوطه ) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 29 دی1387ساعت 8:38 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
به یاد شریعتی :
اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست او جانشین تمام نداشتن های من است.
خدا تو را شکر میکنم که در مرا خوار لقمه ای نان نکرده و از خوان رحمت خود مرا روزی داده و آزادگی را سرلوحه زندگی ام نموده تا زبون هر کس و ناکسی نشوم . بر سختیها و نامرادیها و نامردیهای زمانه نیز شکر میگویم چرا که میدانم از امتحانات خفیه ایشان است و جز برای ساختن ما نمی باشد. به قول دکتر : خدایا رحمتی کن که تا ایمان نان و نام برایم نیاورد قوتم بخش که نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم .
(تقدیم به ...)
گر بر سر نفس خود امیری مردی گر بر دگران خرده نگیری مردی
مردی نبود فتاده را پای زدن گر دست فتاده ای بگیری مردی
از یاد مبر گذشته و کیشت را گر به دولت برسی مست نگردی مردی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 دی1387ساعت 9:41 توسط رضا فولادی فرد |
|
به مناسبت ایام محرم چند حدیث از حضرت امام حسین (ع) :
قالَ عليه السّلام : النّاسُ عَبيدُالدُّنْيا، وَالدّينُ لَعِبٌ عَلى اءلْسِنَتِهِمْ، يَحُوطُونَهُ ما دارَتْ بِهِ مَعائِشَهُمْ، فَإ ذا مُحِصُّوا بِالْبَلاء قَلَّ الدَّيّانُونَ.(68) قالَ: مَنْ لَمْ يُبالِ الدُّنْيا فى يَدَيْ مَنْ كانَتْ.(79)
قالَ عليه السّلام : إِنَّ اءجْوَدَالنّاسِ مَنْ اءعْطى مَنْ لا يَرْجُوهُ، وَ إ نَّ اءعْفَى النّاسِ مَنْ عَفى عَنْ قُدْرَةٍ، وَ إ نَّ اءَوْصَلَ النّاسِ مَنْ وَصَلَ مَنْ قَطَعَهُ.(66) قالَ عليه السّلام : مَنْ طَلَبَ رِضَى اللّهِ بِسَخَطِ النّاسِ كَفاهُ اللّه اُمُورَ النّاسِ، وَ مَنْ طَلَبَ رِضَى النّاسِ بِسَخَطِاللّهِ وَ كَّلَهُ اللّهُ إ لَى النّاسِ.(104) قالَ عليه السّلام : إ نَّ شيعَتَنا مَنْ سَلِمَتْ قُلُوبُهُمْ مِنْ كُلِّ غِشٍّ وَ غِلٍّ وَ دَغَل .(105)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 دی1387ساعت 11:52 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
سه شهید اهورایی احمد قندچی،مهدی شریعت رضوی و مصطفی بزرگ نیا
دکتر شریعتی : «اگر اجباری كه به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش میزدم، همانجایی كه بیست و دو سال پیش، «آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیكسون» قربانی كردند! این سه یار دبستانی كه هنوز مدرسه را ترك نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافتهاند، نخواستند ـ همچون دیگران ـ كوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و كارشان را تمام كردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر كه را میآید، بیاموزند، هركه را میرود، سفارش كنند. آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» هستند. این «سه قطره خون» كه بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. كاشكي میتوانستم این سه آذر اهورايی را با تن خاكستر شدهام بپوشانم، تا در این سموم كه میوزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 17 آذر1387ساعت 9:37 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
|||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آذر1387ساعت 14:10 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
مراسم گرامیداشت مولانا
مراسم گرامیداشت 735 امین سالگرد وصلت فیلسوف و متصوف بزرگ، مولانا امروز( دوم دسامبر) در ترکیه آغاز می شود
![]()
در چهارچوب برنامه های گرامیداشت که 17 روز بطول خواهد انجامید، اجلاس و کنسرتهای مختلفی ترتیب یافته و 20 نمایش رقص و سماع اجراء خواهد شد در این میان، همه چیز برای مراسم گرامیداشت مولانا در قونیه - که در آن هزاران دوستدار مولانا از نقاط مختلف جهان گردهم خواهند آمد- آماده می باشد. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 12 آذر1387ساعت 14:9 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش کی روی ره زه که پرسی چه کنی چون باشی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 3 آذر1387ساعت 16:47 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
هشتم مهر ماه روز بزرگداشت عارف و شاعر بزرگ ایرانی ، جلال الدین محمد بلخی مشهور به مولاناست .
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 مهر1387ساعت 14:10 توسط رضا فولادی فرد |
|
به مناسبت لیالی قدر و شهادت مولی الموحدین(ع) شعر بسیار زیبای شهریار را درخصوص ترسیمی از شهادت و بزرگی این مرد بزرگ را خدمتتان ارائه می کنم این شعر را خودم خیلی دوست دارم دیشب وقی در برنامه "دو قدم مانده به صبح " تکه هایی از آن را شنیدم بسیار متحول شدم و تصمصی گرفتم که متن کامل آنرا پیدا کرده و در وبلاگم قرار دهم ان شاالله که شما هم استفاده کنید: علی آن شیر خدا شاه عرب الفتی داشته با این دل شب شب ز اسرار علی آگاه است دل شب محرم سرّالله است شب علی دید به نزدیکی دید گرچه او نیز به تاریکی دید شب شنفته ست مناجات علی جوشش چشمه عشق ازلی شاه را دیده به نوشینی خواب روی بر سینه دیوار خراب قلعه بانی که به قصر افلاک سر دهد ناله زندانی خاک اشکباری که چو شمع بیزار می فشاند زر و می گرید زار دردمندی که چو لب بگشاید در و دیوار به زنهار آید کلماتی چو در آویزه ی گوش مسجد کوفه هنوزش مدهوش فجر تا سینه ی آفاق شکافت چشم بیدار علی خفته نیافت روزه داری که به مهر اسحار بشکند نان جوینش افطار ناشناسی که به تاریکی شب می برد شام یتیمان عرب پادشاهی که به شب برقع پوش می کشد بار گدایان بر دوش تا نشد پردگی آن سرّ جلی نشد افشا که علی بود و علی شاه بازی که به بال و پر راز می کند در ابدیت پرواز شهسواری که به برق شمشیر در دل شب بشکافد دل شیر عشق بازی که هم آغوش خطر خفت در خوابگه پیغمبر آن دم صبح قیامت تاثیر حلقه در شد از او دامن گیر دست در دامن مولا زد در که علی بگذر و از ما مگذر شال شه وا شد و دامن به گرو زینبش دست به دامن که مرو شال می بست و ندایی مبهم که کمربند شهادت محکم پیشوایی که ز شوق دیدار می کند قاتل خود را بیدار ماه محراب عبودیّت حق سر به محراب عبادت منشق می زند پس لب او کاسه ی شیر می کند چشم اشارت به اسیر چه اسیری که همان قاتل اوست تو خدایی مگر ای دشمن دوست در جهانی همه شور و همه شر ها علیٌّ بشرٌ کیف بشر کفن از گریه ی غسّال خجل پیر هن از رخ وصّال خجل شبروان مست ولای تو علی جان عالم به فدای تو علی شهریار
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 10:1 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
مردی تصمیم گرفت به دیدن تارک دنیایی برود که گفته میشد نزديك کلیسایی در اسکتا زندگی ميكند.
![]() بعد از سرگردانی و بی هدفی در بیابان برهوت سرانجام او را یافت و از او پرسید:
اولین گام در طی طریق چیست؟
زاهد مرد را بر سر چاهی برد و از او خواست که به تصویر خود در آب بنگرد.
مرد ميكوشيد که تصویر خود را در آب ببیند اما هر بار زاهد سنگريزه اي در چاه می انداخت و تصویر را مغشوش می ساخت.
مرد علت را جویا شد.
زاهد گفت:
همانطور که انسان نمیتواند صورت خود را در آب مواج ببیند خدا را نیز نمی تواند با ذهن آشفته ببيند.اين است اولین گام ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 15:17 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
بعضي ، خيال خود را ، به خدايي گرفته اند! (شمس) مي گويد : - اي خدا ، چنين كن ! و ، اي خدا چنان مكن چنان باشد كه گويند : - اي پادشاه ! آن كوزه را برگير ، اينجا بنه !... - اين بكن ! - و آن مكن ! (شمس)
عقل اين جهاني ...، زبون « طبع » است (شمس) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 شهریور1387ساعت 12:15 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
گوشه هايی از وصيت نامه شهيد چمران:
"... به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم. عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام. عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است. براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي، كه مدتهاست با آن آشنام. ولي براي اولين بار وصيت مي كنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علائق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم ..."
مصطفى چمران كه در سال 1311 تولد يافت، دوران كودكى و ابتدايى را در دبستان انتصاريه تهران خيابان 15 خرداد - عودلاجان و دوران متوسطه خود را در دبيرستانهاى دارالفنون و البرز سپرى ساخت و سپس وارد دانشكده فنى دانشگاه تهران شد و در سال 1335 در رشته برق فارغ التحصيل و شاگرد ممتاز گشت. او هميشه در تمام دوران تحصيل پيشتاز و نمونه بود، علاوه بر آن كه در همه مبارزات سياسى و مذهبى حضورى فعّال داشت؛ نمونهاى از يك نوجوان و جوانى پاك، پرتلاش، عميق و براى همه دوست داشتنى بود. با استفاده از بورس شاگرد اولى براى ادامه تحصيل راهى آمريكا شد و ابتدا در دانشگاه تگزاس درجه فوق ليسانس مهندسى برق و سپس در يكى از بزرگ ترين و مهم ترين دانشگاه هاى معروف آمريكا« بركلى»، در كاليفرنيا و با همراهى برجسته ترين اساتيد فيزيك، دكتراى خود را در رشته الكترونيك و فيزيك پلاسما با عالىترين نمرات دريافت نمود و مدتى در يكى از مراكز مهم تحقيقاتى روى زمين در كنار دانشمندان و پژوهشگران بنام، سرگرم تحقيق روى پروژه هاى بزرگى، در زمان خود بود. باز هم در كنار اين مسير تحسين برانگيز و كم نظير، پايه گذار و سازمان دهنده مبارزات ضد استعمارى و ضد رژيم طاغوتى شاه و پایه گذار فعاليتهاى گسترده اسلامى در آمريكا بود. بعد از شكست اعراب در جنگ 1967، دنياى وسيع آمريكا بر او تنگ مىنمود و براى فراگيرى فنون نظامى و جنگهاى چريكى راهى اروپا، الجزاير و مصر شد و مدت دو سال در مصر ماند. بعد از فوت جمال عبدالناصر به دعوت امام موسى صدر رهبر وقت شيعيان لبنان به سرزمين فاجعه، درد و رنج مسلمين به ويژه شيعيان لبنان قدم نهاد و در جنوب لبنان، شهر صور و كنار مرزهاى اسرائيل رحل اقامت افكند ولى او در همه جاى لبنان حضور داشت، هر كجا كه خطر بود، بلا بود و قيام بود، دکتر چمران نيز در پيشاپيش مردم بىپناه لبنان حضور داشت. در لبنان پایه گذارى سازمانهاى چريكى مسلّح را بر عهده گرفت كه همزمان با روشنگرى اسلامى و مذهبى و تقويت روحيه و اعتقادات اسلامى و مكتبى، ورزيده ترين، زبده ترين و شجاع ترين رزمندگان اسلام را تربيت نمود كه فرزندان و شاگردان آنها امروز نيز در لبنان براساس همين اعتقادات و روحيه شهادت طلبى، حماسه ها مى آفرينند. پس از پيروزى انقلاب اسلامى ايران مشتاقانه همراه با گروه 93 نفره نخبگان مذهبى و سياسى لبنان به ايران آمد و به ديدار امام بزرگوار خود شتافت و بنا به توصيه امام راحل در ايران ماند. با آن كه در استمرار برنامههاى خود در لبنان نيز دخالت داشت، در ايران نيز به دستور امام (ره) از پايه گذاران سپاه بود و سپس در فرو نشاندن توطئه هاى خطرناك و جدايى طلبانه دشمن در كردستان با آن كه معاون نخست وزير بود، لباس رزم بر تن كرد و سلاح بر دوش گرفت و با سازمان دهى و به كارگيرى نيروهاى مسلّح و بخصوص مردمى، به خنثى سازى توطئه هاى سخت دشمنان برآمد و نام خود و پاوه و حوادث حماسه ساز آن و فرمان تاريخى امام خمينى (ره) را براى هميشه در تاريخ ثبت نمود. با آغاز جنگ تحميلى راهى خوزستان شد و فرماندهى نيروهاى داوطلب مردمى و نظامى را تحت عنوان «ستاد جنگهاى نامنظم» بر عهده گرفت و كتابى قطور از رشادتها، شهادتها، حماسه ها و مقاومت ها را قلم زد. بالاخره در حالى كه نام او و نيروهاى رزمنده و شجاع او به دوستان روحيه مى بخشيد و پشت دشمنان متجاوز را مىلرزاند. در ظهر هنگام روز 31 خردادماه 1360، در روستايى به نام «دهلاويه» در نزديكى سوسنگرد با تركش خمپاره دشمن، شهادت را در آغوش كشيد و به اوج و عروج پركشيد و به لقاءاللَّه رسيد و به سوى معبودش شتافت تا عند ربهم يرزقون شود. شهيد دكتر چمران روحي عاشق داشت و همين روحيه عاشقانه سخنان و مناجاتهای وي را سخت دلنشين و خواندني كرده است. نامه ها و كوتاه نوشته هايي كه از آن زنده ياد به جا مانده است، خود مؤيد نثر پخته و روح عاشق اين چهره فروتن، اما پايدار عرصه فرهنگ و سياست است. كتاب « دعاي كميل » حاصل جلسات هفتگي زنده ياد چمران در انجمن اسلامي دانشجويان آمريكا بود. اين جلسات زماني برگزار شد كه شهيد چمران دريافته بود به دليل نبود آگاهي و تسلط كافي دانشجويان به زبان عربي، اين دعا كه «از قلب و روح علي(ع) برخاسته و علي(ع) آن را به دوست خود كميل تعليم داده است» چنان كه شايسته آن است، قدرش به جا نمي آيد. پس مصمم شد تا دعاي كميل را به فارسي برگرداند، اگرچه مي دانست ترجمه معاني بلند و عرفاني كلام اميرالمؤمنين علي(ع) آن گونه كه شايد و بايد ممكن نيست، ولي تمامي سعي و همتش را به كار بست تا از آن ترجمه ای روان، پاكيزه و گويا ارايه كند. كتاب با عنوان « لبنان » اثر ارزشمند ديگری از شهيد دکتر مصطفی است. كتاب حاضر گزيدهای از دست نوشتهها يا سخنرانيهای شهيد و حاصل مطالعه و بررسی كليه نوشته ها و سخنرانيهای او (در لبنان، اروپا، ايران) درباره لبنان است.
از مناجاتهای شهيد بزرگوار: " ترا شكر مي كنم كه از پوچي ها، ناپايداري ها، خوشي ها و قيد و بندها آزادم كردی و مرا در طوفانهای خطرناك حوادث رها ننمودی، و در غوغای حيات، در مبارزه با ظلم و كفر غرقم كردی، لذت مبارزه را به من چشاندی، مفهوم واقعی حيات را به من فهماندی... فهميدم كه سعادت حيات در خوشی و آرامش و آسايش نيست، بلكه در جنگ و درد و رنج و مصيبت و مبارزه با كفر و ظلم و بالاخره در شهادت است. خدايا ترا شكر مي كنم كه به من نعمت " توكل " و " رضا" عطا كردی، و در سخت ترين طوفانها و خطرناكترين گردابها، آنچنان به من اطمينان و آرامش دادی كه با سرنوشت و همه پستی ها و بلنديهايش آشتي كردم و به آنچه تو بر من مقدر كرده ای رضا دادم. خدايا در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در كوير تنهايی انيس شبهای تار من شدی، تو در ظلمت نااميدی، دست مرا گرفتی و كمك كردی... كه هيچ عقل و منطقی قادر به محاسبه پيش بينی نبود، تو بر دلم الهام كردی و به رضا و توكل مرا مسلح نمودی، و در ميان ابرهای ابهام و در مسيری تاريك مجهور و وحشتناك مرا هدايت كردی." |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 7:34 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
هرساله در چنین روزهایی غم و بغض سنگینی گلویم را می فشارد و می خواهم از او بگویم و در سوتک گلوی او بدمم هم او که شروع دینداری نو و متفکرانه خود را از او اندیشه های او می دانم و با عشق او به تمام حقیقتها و زیبایی ها و عدالتخواهی ها پر میگیرم
زندگی نامه دکتر علی شریعتی
اگر تنهای تنها شوم ٬ باز هم خدا هست .... علي شريعتي در سوم آذرماه سال 1312 در مزينان، يك روستاي سنتي كوچك، كنار كوير، در نزديكي مشهد ديده به جهان گشود. گرچه پدرش نخستين معلم او بحساب ميآمد، اما او در سيستم آموزشي جديد در دبيرستانهاي ابنيمين و فردوسي مشهد هم تحصيل نمود، و در اين مراحل زبان عربي و فرانسه را نيز آموخت. علي با داشتن گرايش تدريس، به دانشسراي تربيت معلم وارد شد و پس از دوسال مدرك مربيگري گرفت. بدين ترتيب در سن 18 سالگي شغل معلمي را آغاز نمود كه تا پايان عمر عاشق اين شغل بود. در ادامة تحصيلات آكادميك، در سال 1337 از دانشگاه مشهد با احراز رتبة ممتاز با مدرك ليسانس ادبيات فارغالتحصيل شد. عطش پايانناپذير او براي كسب دانش و آگاهي بيشتر هنگامي به اوج خود رسيد كه توانست با استفاده از بورس تحصيلي، از دانشگاه سوربن پذيرش بگيرد. پنج سال بعدي اقامت او در پاريس شايد سازندهترين و مهمترين دوران گسترش و تعميق دانش و ديدگاه اجتماعي و فلسفي او بحساب ميآمد. مطالعه انديشههاي گوناگون فيلسوفان و نويسندگان جديد و علاوه بر اين همكاري شخصياش با بعضي از آنها باعث شد تا به تفكر بپردازد و انديشههاي جديدي از خود ابداع كند. در سال 1342، در جامعهشناسي و تاريخ اديان، يعني مهمترين موضوعات مورد علاقهاش دكتري گرفت. پس از آن او دانش و آگاهي خود را در راه تحليل مشكلات سياسي ـ اجتماعي مردم و كشورش بكار برد و راه حل جديدي ارائه داد.
علي شريعتي در دوران نوجواني دردها، غمها، رنجها، بدبختيها و محروميتهاي مستضعفين را احساس كرد و خود نيز آنها را تجربه نمود. محيط اجتماعي دوران نوجوانياش با بيسوادي، خرافات، فقر، ستم، استبداد، سلطه خارجي و استثمار آميخته بود. بيتوجهي دولت نسبت به فقر، و ايجاد يك سيستم غيرعادلانه، تاثير عميقي بر ذهن اثرپذير او بجاي گذاشت و باعث شد نفرت عميقي نسبت به اين سيستم پيدا كند.
علي شريعتي تا دوران جوانياش شاهد اوضاع نابسامان دو پادشاه سلسله پهلوي بود كه اقداماتشان كشور را به جانب اسارت سوق ميداد و مردم ايران را از سنتهاي قومي، فرهنگي و ارزشهاي خود بيگانه ميكرد. تا اين زمان، در نظام رسمي ارباب و رعيتي نسلي پرورش يافته بود كه به نحو عميقي مجذوب غرب و برخي از ايدئولوژيهاي مسلط آن شده بود. جوانان تحصيلكرده در اثر همين گرايشات تماس خود را با مذهب قطع كرده بودند.در دهة 30، هنگامي كه شاه و دولت او در ايران برنامة اصلاحات وسيع را آغاز كردند و عمداً ايرانيان جوان و تحصيلكرده را با پيشنهاد مشاغل جديد و همكاري با سيستم، به غير مذهبي بودن، تشويق ميكردند، دكتر علي شريعتي با دانش و آگاهي عميقي كه از گرايشات و انديشههاي جديد داشت، در جهت مخالف اين جريان گام برداشت و اسلام را محور اصلي موضوع تعاليم خود قرار داد. او از همان آغاز دوران معلمياش، و نيز در زماني كه هنوز نوجواني بيش نبود، نيروي خود را در راه تبليغ منطقي، علمي و مترقي اسلام صرف كرد. اين جنبه از زندگي او با تحولاتي همراه بود كه اولين و نخستين مرحلة آن با دوران دكتر محمّد مصدق همزمان شد كه طي آن ايرانيان ناسيوناليست و ضدامپرياليست سر برافراشته و كوشش كردند برتري خود را به اثبات رسانند. علي به همراه پدرش در مشهد، فعالانه در نبرد سياسي عليه نفوذ و سلطه بيگانه درگير شد. آنها در كانون نشر حقايق اسلامي، تعاليم قرآني را تفسير مينمودند و عميقاً مورد بحث و بررسي قرار ميدادند. علي شريعتي يكي از معلمان كانون بود و سخنرانيها و نوشتههايش توجه شديد تودهها و روشنفكران را جذب كرد.
به دنبال سقوط و خلع دكتر مصدق، شريعتي از پيرامون به مركز مبارزه وارد شد و به شاخه مشهد نهضت مقاومت ملي به رهبري آيتالله سيد محمود طالقاني، مهندس مهدي بازرگان و استاد يدالله سحابي پيوست. علي شريعتي يكي از سخنگويان و فعالان آتشين اين نهضتعليه سلطه و استثمار غرب در ايران بود. فعاليتهاي بيدارگرانهاش باعث دستگيري او در سال 1336 و انتقال فورياش به زندان قزلقلعه در تهران به مدت هشت ماه شد.
پس از قبول شدن در بورس تحصيلي، علي شريعتي براي مدتي دست از فعاليتهاي سياسي كشيد و براي ادامه تحصيلات عاليه به فرانسه رفت. او از اين دوران براي مطالعه جدي و نيز فعاليت علني سياسي در راه احقاق حقوق بشر و آزادي دموكراتيك در ايران، بهرهبرداري خوبي كرد. وي اندكي پس از رسيدن به پاريس به گروه فعالان ايراني نظير ابراهم يزدي، ابوالحسن بنيصدر، صادق قطبزاده و مصطفي چمران پيوست و در سال 1338 سازماني بنام «نهضت آزادي ايران» (بخش خارج از كشور) بنيان گذاشته شد. حدود دو سال بعد شريعتي دو جبهه تحت نامهاي جبهه ملي ايران در آمريكا و جبهه ملي ايران در اروپا را تأسيس كرد. در جريان كنگرة جبهه ملي در ويسبادن (جمهوري آلمان فدرال) در اوت 1962، شريعتي با توجه به قدرت فكري و قلمياش، بعنوان سردبير روزنامه فارسيزبان جديدالانتشار ايراني در اروپا يعني «ايران آزاد» انتخاب شد. اولين شماره اين نشريه در 15 نوامبر 1962 منتشر گرديد. اين نشريه ديدگاههاي روشنفكران ايراني خارج و نيز واقعيتهاي مبارزات مردم ايران را منعكس ميكرد.
در سالهايي كه علي شريعتي در اروپا بود، بقدر كافي رژيم تهران را تحريك كرده و با خود به ضديت واداشته بود. معمولاً سياستمداري با يك چنين سابقه فعاليت ضد رژيم هرگز فكر بازگشت به ميهن را آنهم در آن زمان به ذهن خود راه نميداد. در واقع هيچيك از همكاران او در آن زمان به چنين كاري دست نزدند. اما دكتر شريعتي فطرت و شهامت ديگري داشت. او يك سياستمدار به تعبير ماكياوليستي آن نبود. فطرت معلمي او را برانگيخت و معتقد كرد كه در آن موقعيت، ميهن به دانش و تحصيل موفقيآميز دو دوره دكتري او نياز شديد دارد. بدين ترتيب وي در سال 1343 با يك سابقه پيشرفته آكادميك، و افق ذهني وسيع، پاريس را به مقصد ايران ترك كرد. چنين بنظر ميرسيد كه دولت ايران ظاهراً از اين حركت خشنود شده است، چون از اين فرصت براي جلوگيري از تاثير و نفوذ شريعتي و نيز كنترل مؤثر فعاليتهاي او استفاده خواهد كرد. به همين خاطر لحظهاي كه دكتر به ايستگاه مرزي بازرگان در مرز ايران و تركيه رسيد، دستگير شد. اين امر به دستور مستقيم شاه صورت گرفت. خبر دستگيري او با اعتراض شديدي چه در داخل و چه در خارج ايران مواجه شد و باعث محبوبيت و اثبات درستي راهش گرديد. پس از شش ماه حبس، دكتر علي شريعتي آزاد شد و به تهران رفت تا ماموريت مورد علاقه و سخت خود را براي بيدار كردن تودهها از طريق گنجينه و ذخيره وسيع دانش تئوريك و عملياش آغاز كند. اما دولت نيز به همين نحو مصمم بود نگذارد او زمينة بازي براي ايجاد پايگاه در پايتخت بدست آورد. و عليرغم برخورداري از يك سابقة عالي آكادميك و تجربة وسيع، و با توجه به وجود مشاغل وسيع در زمينة تدريس و تحقيق، باز هم نتوانست هيچگونه شغلي در تهران بدست آورد. شريعتي كه با موانع و محروميتهاي شديدي در تهران مواجه شده بود، راهي شهر بومياش مشهد شد، اما حتي آنجا هم محدوديتها و قيد و بندهاي زيادي آشكار بود. بهرحال با مشقت بسيار توانست در «طرق» در نزديكي مشهد، يك شغل معلمي بدست آورد.
به تدريج دكتر شريعتي توانست ساعات اندكي از تدريس در كلاسهاي دانشگاه مشهد را به دست آورد. اما موفقيتهايش در همين ساعات كم، با حضور انبوه دانشجويان، و نيز دعوتهائي كه براي سخنراني از دانشگاههاي مختلف برايش ميرسيد، آشكار گرديد. بهرحال محبوبيت عظيمش بدليل پيامي كه به همراه خود آورده بود، از نظر رژيم قابل تحمل نبود و دانشگاه او را در سال 1349 هنگامي كه تنها 37 سال داشت، بازنشسته كرد.
اين رفتار خشونتآميز روحيه او را افسرده نكرد. بلكه برعكس عزم راسخ او را براي بالابردن روحيه و وجدان تودهها جزم كرد. بدينخاطر به تهران نقل مكان كرد، و از اين به بعد، حتي بيشتر از گذشته، به تعبير مجدد و تبليغ اسلام پرداخت. او ماموريت خود را با دلگرمي تمام با همكاري در حسينيه ارشاد آغاز نمود. و بدين ترتيب بود ه سلسله سخنرانيهاي آزاد خود را پيرامون اسلامشناسي، جامعهشناسي و تاريخ اديان شروع نمود. جسارت او باعث شد كه برخلاف ساير حسينيهها و مساجد، روزانه هزاران دانشجو، كارگر و زنخانهدار براي استماع سخنان او به آنجا بيايند. همزمان با اين سخنرانيها، كتابها و جزواتي درمورد موضوعات اجتماعي و مذهبي، او وي نشر و توزيع ميگرديد. تعداد كلي سخنرانيهاي منتشر شدهاش به بيش از 200 ميرسد، كه در نوع خود بينظير است. در كشوري كه هيچ كتابي جز قرآن تيراژش به 5000 نميرسيد، كتابهاي شريعتي در 100000 نسخه به چاپ ميرسيد و اين بدون شرح بود!
بزرگترين اعتراضي كه از جانب دولت به شريعتي وارد ميشد، اين بود كه او به نسل جوان ايران جهتي تازه ميداد و آگاهي اسلامي را در آنهايي كه از مفهوم تمدن بزرگ موردنظر «شاهنشاه آريامهر» سرخورده شده بودند، زنده ميكرد. شاه چگونه ميتوانست چنين مردي را تحمل كند؟ ساواك وارد عمل شد و بر تحولات جديد نظارت دقيق كرد. بدينترتيب در يك هجوم ناگهاني در سال 1351، حسينيه ارشاد مورد حمله قرار گرفت و بسته شد، اما به كمك دوستان، شريعتي توانست بگريزد و مخفي شود. ساواك كه از يافتن او عاجز مانده بود، پدرش را دستگير نمود. اين عمل باعث رنجش و نگراني دكتر گرديد، و او در عوضِ آزادي پدرش، خود را تسليم نمود، اما تقاضاي او رد شد و پدر و پسر هردو محبوس گرديدند. بهرحال چندي بعد پدرش آزاد شد، اما علي شريعتي براي 18 ماه در زندان باقي ماند، و اعتراضات به وشع او در ايران و خارج مورد توجه قرار نگرفت. بيشترين فشار براي آزادي او از سوي روشنفكران برجستة فرانسوي و الجزايري بر رژيم ايران وارد آمد. تا آنجا كه حواري بومدين رئيسجمهور الجزاير كه خود يكي از دوستان و تحسينكنندگان شريعتي بود، در جريان كنفرانس مارس 1375 اوپك در الجزاير دربارة دكتر شريعتي با شاه صحبت نمود و او را به آزاد نمودن دكتر ترغيب نمود. شريعتي به ظاهر آزاد شد، اما شديداً تحت كنترل بود. بزرگترين و مرگآورترين مجازاتها براي او، كه همان جلوگيري از نوشتن و ايراد سخنراني بود، در اين سالها به او وارد شد.
شريعتي در جريان بازداشت آخر در معرض شكنجه قرار گرفت. سعي ميكردند كه او را وادارند از رژيم حمايت كند، او با شدت و قدرت هرچه تمامتر از اين كار خودداري ميورزيد و ميگفت:«اگر همچون عينالقضات شمعآجينم كنند، حسرت يك آخ! را بردلشان خواهم گذاشت». ساواك كه نتوانست بر او پيروز شود، براي بيآبرو كردن او يك طرح شيطاني ريخت. يك سري از نوشتههاي او ا در روزنامه كيهان منتشر نمود تا چنين وانمود نمايد كه شريعتي با شاه و رژيم او از در همكاري در آمده است. اما حتي سر تودهها را نيز نتوانستند شيره بمالند!
نوشتههاي شريعتي ممنوعالانتشار شد و خود او كاملاً از حقوق سياسي و اجتماعي محروم گرديد. بدينترتيب او كه در محيطي خفقانآور بسر ميبرد، به سنت صحيح اسلامي و به سبك پيامبر به فكر هجرت افتاد. اما دكتر براي خروج از كشور بصورت آبرومندانهاي سرِ ساواك را شيره ماليد. ساواك در پروندههاي خود، او را بنام «شريعتي» ميشناخت، اما نام فاميل او در شناسنامه، «مزيناني» بود. او پاسپورتي با نام «علي مزيناني» گرفت. شريعتي پس از گرفتن گذرنامه و اجازة خروج، براي ديدن خانوادهاش از تهران به مشهد رفت، اما نقشة خود را آنقدر مخفي نگهداشت، كه حتي پدرش هم از آن مطلع نشد. به هرحال او با احتياط فراوان در 26 ارديبهشت ماه 1356، تهران را به مقصد بروكسل ترك نمود. نقشه اين بود كه همسر (پوران شريعت رضوي) و سه دخترش (سوسن، سارا و مونا) چند روز بعد در لندن به او بپيوندند، بعد از آن قرار بود تمامي اعضاي خانواده به آمريكا نزد پسرشان (احسان، كه در آن زمان در آمريكا مشغول تحصيل بود) بروند. به احتمال زياد، دكتر شريعتي هنگام ترك ايران به اين مشكوك شد كه كسي او را تعقيب ميكند، به همين خاطر، هنگام فرود هواپيما در فرودگاه آتن، از آن پياده شد و پس از يك توقف 24 ساعته با يك پرواز ديگر عازم بروكسل گرديد. پس از دو روز اقامت در آنجا به لندن رفت تا از همسر و بچههايش استقبال كند. اما چون ورود آنها براي چند هفته به تعويق افتاد، به پاريس نقل مكان كرد. بر طبق تازهترين نقشه قرار بود خانوادهاش در 28 خرداد تهران را ترك كنند. بدين خاطر براي ديدن آنها به لندن رفت. در طي تمامي اين مدت، دكتر چند بياحتياطي نمود، براي مثال ميتوان از توقف كوتاه او در بروكسل، رفتن به پاريس، آخرين مبادلة پيام با خانوادهاش اشاره نمود. اما شايد، آخرين اشتباه سرنوشتسازش هنگامي بود كه شخصاً به فرودگاه لندن رفت تا از خانوادهاش استقبال كند. هيچكس نميتواند به درستي بگويد كه در آن هنگام كه دو دخترش (سوسن و سارا) به او گفتند كه به مادر و خواهر كوچكشان اجازه خروج ندادند، دكتر چه حالي داشته است. پدر و دو دختر به آپارتمانشان در ساتهمتون رفتند. آن شب پدر تا ساعت 3 بامداد با دخترانش صحبت كرد. بعد از آن به اتاقش رفت. صبح روز بعد، 29 خرداد ماه 1356، جسد او را كه به وضع اسرارآميز و مشكوكي در گوشة اتاق افتاده بود، پيدا كردند. هيچكس نگفته است كه اين مرگ طبيعي بوده، و در عينحال هيچكس مدركي مبني بر كشته شدن دكتر ارائه نداده است. اما مخالفان رژيم شاه به اتفاق آراء معتقد بودند كه عوامل و مأموران ساواك، دكتر علي شريعتي را از ميان برداشتهاند. اما آنها كه او را ميشناختند و ميشناسند، و آنها كه تعريف درست شهادت را ميدانند، همگي بر اين امر صحه ميگذارند، كه او «شهيدِ شاهد» است. مرثیه ای برای دکتر شریعتی از قلم شهید چمران
وصیت نامه دکتر علی شریعتی
![]() ... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان یک مسلمان وصیت خود را نوشت. زمستان سال 1348« امروز دوشنبه سیزدهم بهمن ماه پس از یک هفته رنج بیهوده و دیدار چهره های بیهوده تر شخصیتهای مدرج، گذرنامه را گرفتم و برای چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شوید که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬ای از تحمیل مدرنیزم قرن بیستم بر گروهی که به قرن بوق تعلق دارند). گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضی و سماوی فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در این سفر باید وصیت کنم. وصیت یک معلم که از هیجده سالگی تا امروز که در سی و پنج سالگی است، جز تعلیم کاری نکرده و جز رنج چیزی نیندوخته است چه خواهد بود؟ جز این که همه قرضهایم را از اشخاص و از بانکها با نهایت سخاوت و بی دریغی، تماما واگذار میکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هایم و نوشته¬هایم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود می¬داند، صورت ریزَش ضرورتی ندارد. همه امیدم به "احسان" است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و این که این دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرایط کنونی جامعه ما، دختر شانس آدم حسابی شدنش بسیار کم است، که دو راه بیشتر ندارد و به تعبیر درست؛ دو بیراهه: یکی؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬های زشت و نفرت بار، احمقانه زیستن که یعنی زن نجیب متدین. و یا تمام شخصیت انسانی و ایده¬آل و معنویش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬های متعالیش در اسافل اعضایش خلاصه شدن و عروسکی برای بازی ابله¬ها و یا کالایی برای کسبه مدرن و خلاصه دستگاهی برای مصرف کالاهای سرمایه¬داری فرنگ شدن که یعنی زن روشنفکر متجدد. و این هر دو یکی است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتی از انسان بودن خارج شود، دیگر چه فرقی دارد که یک جغد باشد یا یک چُغوک ، یک آفتابه شود یا یک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقی گردد یا مستراح فرنگی؟ و آنگاه در برابر این تنها دو بیراهه¬ای که پیش پای دختران است سرنوشت دخترانی که از پدر محرومند تا چه حد می¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکی تنها، در این تند موج ِ این سیل کثیفی که چنین پر قدرت به سراشیب باتلاق فرو می¬رود تا کجا می¬تواند بر خلاف جریان شنا کند و مسیری دیگر را برگزیند؟ 1. به لهجه خراسانی یعنی گنجشک
![]() گر چه امیدوار هستم؛ که گاه در روح¬های خارق¬العاده چنین اعجازی سر زده است. پروین اعتصامی از همین دبیرستان¬های دخترانه بیرون آمده، و مهندس بازرگان از همین دانشگاه¬ها و دکتر سحابی از میان همین فرنگ رفته¬ها و مصدق از میان همین "دوله" ها و "سلطنه" های "صلصال کالفخار من حماء مسنون"، و "اینشتین" از همین نژاد پلید و "شوایتزر" از همین اروپای قسی آدمخوار و "لومومبا" از همین نژاد برده و "مهراوه" پاک از همین نجس¬های هند و پدرم از همین مدرسه¬های آخوند ریزو ... به هر حال "آدم" از لجن و "ابراهیم" از "آزر" بت تراش و "محمد" از خاندان بتخانه دار ، به دل من امید می¬دهند که حساب¬های علمی مغز را نادیده انگارد و به سر نوشت کودکانم در این لجنزار بت پرستی و بت تراشی که همه پرده دار بت خانه می¬پرورد امیدوار باشم.
دوست می¬داشتم که "احسان" متفکر، معنوی، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آید. خیلی می¬ترسم از پوکی و پوچی موج نوی¬ها و ارزان فروشی و حرص و نوکر مآبی این خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده¬ها و حسد¬ها و باد و بروت¬ها ی بیخودی ِ این روشنفکران سیاسی. که تا نیمه¬های شب منزل رفقا یا پشت میز آبجو فروشی¬ها، از کسانی که به هر حال کاری می¬کنند بد می¬گویند و آنها را با فیدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا می¬سنجند و طبعا محکوم می¬کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشی¬های انقلابی و کارتند[؟] و عقده گشایی¬های سیاسی با دلی پر از رضایت از خوب تحلیل کردن ِ قضایای اجتماعی که قرن حاضر با آن در گیر است و طرح درستِ مسایل ــ آنچنان که به عقل هیچکس دیگر نمی¬رسد ــ به منزل برمی¬گردند و با حالتی شبیه به چه گوارا و در قالبی شبیه لنین زیر کرسی می¬خوابند. و نیز می¬ترسم از این فضلای افواه¬الرجالی شود: از روی مجلات ماهیانه، اگزیستانسیالیست و مارکسیست و غیره شود. و از روی اخبار خارجی رادیو و روزنامه، مفسر سیاسی، و از روی فیلم¬های دوبله شده به فارسی، امروزی و اروپایی، و از روی مقالات و عکس¬های خبری مجلات هفتگی و نیز دیدن توریست¬های فرنگی که از خیابان¬های شهر می¬گذرند، نیهیلیست و هیپی و آنارشیست، و یا [ از روی] نشخوار حرف¬های بیست سال پیش حوزه¬های کارگری حزب توده، ماتریالیست و سوسیالیست چپ، و از روی کتاب¬های طرح نو ، "اسلام و ازدواج" ، "اسلام و اجتماع"، "اسلام و جماع"، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس، و از روی مرده ریگ انجمن پرورش افکار بیست ساله، روشنفکر مخالف خرافات، و از روی کتاب چه می¬دانم، در باب کشور¬های در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬های در حال رشد، و از روی ترجمه های غلط و بی¬معنی از شعر و ادب و موزیک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذیان گوی ِ مریض ِ هروئین گرای ِ خنگ، که یعنی: ناقد و شاعر نوپرداز و ...
خلاصه من به او "چه شدن" را تحمیل نمی¬کنم. او آزاد است. او خود باید خود را انتخاب کند. من یک اگزیستانسیالیست هستم. البته اگزیستانسیالیستم ویژه خودم؛ نه تکرار و تقلید و ترجمه. که از این سه تا ی منفور همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دو تای دیگر؛ تقی زاده و تاریخ، از نصیحت نیز هم، از هیچکس هیچوقت نپذیرفته¬ام. و به هیچکس، هیچوقت نصیحت نکرده¬ام. هر رشته¬ای را بخواهد می¬تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکری و معنوی باید ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خریدنش. من می¬دانستم که به جای کار در فلسفه و جامعه شناسی و تاریخ، اگر آرایش می¬خواندم یا بانکداری و یا گاوداری و حتا جامعه شناسی به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده یا موسسه یا پروژه را اتود می¬کنند و تصادفا به همان نتایج علمی می¬رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصیتنامه¬ام، به جای یک انشاء ادبی، شده بود صورتی مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که تکلیفش را باید معلوم می¬کردم و مثل حال، به جای اقلام، الفاظ ردیف نمی¬کردم.
![]() اما بیرون از همه حرف¬های دیگر اگر ملاک را لذت جستن تعیین کنیم، مگر لذت اندیشیدن، لذت یک سخن خلاقه، یک شعر هیجان آور، لذت زیبایی¬های احساس و فهم و مگر ارزش برخی کلمه¬ها از لذت موجودی حساب جاری یا لذت فلان قباله محضری کمتر است؟ چه موش آدمیانی که فقط از بازی با سکه در عمر لذت می¬برند! و چه گاوانسان¬هایی که فقط از آخورآباد و زیر سایه درخت چاق می¬شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه می¬خواندم و هنر. تنها این دو است که دنیا برای من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و دیگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار باید برای خانواده¬ام کار می¬کردم و برای زندگی آنها زندگی می¬کردم. ناچار جامعه شناسی مذهبی و جامعه شناسی جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شاید برای مردمم کاری کرده باشم، برای خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بی کسم، کوزه آبی آورده باشم. او آزاد است که خود را انتخاب کند و یا مردم را، اما هرگز نه چیز دیگری را، که جز این دو هیچ چیز در این جهان به انتخاب کردن نمی¬ارزد، پلید است، پلید. فرزندم! تو می¬توانی هر گونه "بودن" را که بخواهی باشی، انتخاب کنی. اما آزادی انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابی باید انسان بودن نیز همراه باشد و گرنه دیگر از آزادی و انتخاب سخن گفتن بی معنی است، که این کلمات ویژه خداست و انسان و دیگر هیچکس، هیچ چیز. انسان یعنی چه؟ انسان موجودی است که آگاهی دارد ( به خود و جهان) و می¬آفریند (خود را و جهان را) و تعصب می¬ورزد و می¬پرستد و انتظار می¬کشد و همیشه جویای مطلق است؛ جویای مطلق. این خیلی معنی دارد. رفاه، خوشبختی، موفقیت¬های روزمره زندگی و خیلی چیز¬های دیگر به آن صدمه می¬زند. اگر این صفات را جزء ذات آدمی بدانیم، چه وحشتناک است که می¬بینیم در این زندگی مصرفی و این تمدن رقابت و حرص و برخورداری، همه دارد پایمال می¬شود. انسان در زیر بار سنگین موفقیت¬هایش دارد مسخ می¬شود، علم امروز انسان را دارد به یک حیوان قدرتمند بدل می¬کند. تو هر چه می¬خواهی باشی باش اما ... آدم باش. 2. مقصود او در اینجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم. اگر پیاده هم شده است سفر کن. در ماندن، می¬پوسی. هجرت کلمه بزرگی در تاریخ "شدن" انسان¬ها و تمدن¬ها است. اروپا را ببین. اما وقتی ایران را دیده باشی، وگرنه کور رفته¬ای، کر باز گشته¬ای. افریقا مصراع دوم بیتی است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقی¬ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. این مثلث بدی است. این زندان سه گوش همه فرنگ رفته¬های ماست. از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه¬ای به بیرون می¬گشایند و پا به درون اروپا می¬گذارند، سر از فاضلاب شهر بیرون می¬آورند حرفی نمی¬زنم که حیف از حرف زدن است. این¬ها غالبا پیرزنان و پیر مردان خارجی دوش و دختران خارجی گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته¬اند. چقدر آدم¬هایی را دیده¬ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده¬اند و با یک فرانسوی آشنا نشده¬اند. فلان آمریکایی که به تهران می¬آید و از طرف مموش¬های شمال شهر و خانواده¬های قرتی ِ لوس ِاشرافی ِکثیفِ عنتر ِفرنگی احاطه می¬شود، تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح جاده [ساده؟] شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده¬است؟
![]() اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده¬ای اتاق بگیری که به خارجی¬ها اتاق اجاره نمی¬دهند. در محله¬ای که خارجی¬ها سکونت ندارند. از این حاشیه مصنوعی ِبیمغز ِآلوده دور باش. با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. "کن مع الناس و لا تکن مع الناس" واقعا سخن پیغمبرانه است. واقعیت، خوبی، و زیبایی؛ در این دنیا جز این سه، هیچ چیز دیگر به جستجو نمی¬ارزد.. نخستین، با اندیشیدن، علم. دومین، با اخلاق، مذهب. و سومین، با هنر، عشق. [عشق] می¬تواند تو را از این هر سه محروم کند. یک احساساتی لوس سطحی هذیان گوی خنگ. چیزی شبیه "جواد فاضل"، یا متین¬ترَش؛ "نظام وفا"، یا لطیف تـَرَش؛ "لامارتین"، یا احمق تـَرَش؛ "دشتی"، یا کثیف تـَرَش؛"بلیتیس"! و نیز می¬تواند تو را از زندان تنگ زیستن، به این هر سه دنیای بزرگ پنجره¬ای بگشاید و شاید هم دری ... و من نخستینش را تجربه کرده¬ام و این است که آن را "دوست داشتن" نام کرده¬ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهی می¬بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن می¬کشاند و خوب شدن. و هم زیبایی و زیبایی¬ها (که کشف می¬کند،که می¬آفریند) چقدر در این دنیا بهشت¬ها و بهشتی¬ها نهفته است. اما نگاه¬ها و دل¬ها همه دوزخی است. همه برزخی است که نمی¬بیند و نمی¬شناسد. کورند و کرند. چه آوازهای ملکوتی که در سکوت عظیم این زمین هست و نمی¬شنوند. همه جیغ و داد و غرغرو نق نق و قیل و قال و وراجی و چرت و پرت و بافندگی و محاوره. وای، که چقدر این دنیای خالی و نفرت بار برای فهمیدن و حس کردن سرمایه دار است! لبریز است! چقدر مایه¬های خدایی که در این سرزمین ابلیس نهفته¬است! زندگی کردن وقتی معنی می¬یابد که فن استخراج این معادن 3. با مردم باش و با مردم مباش ناپیدا را بیاموزی و تو می¬دانی که چقدر این حرف با حرف¬های "ژید" به "ناتانائل"ش شبیه است، با آن متناقض است! تنها نعمتی که برای تو در مسیر این راهی که عمر نام دارد آرزو می¬کنم، تصادف با یکی دو روح فوق¬العاده است، با یکی دو دل بزرگ، با یکی دو فهم عظیم و خوب و زیبا است. چرا نمی¬گویم بیشتر؟ بیشتر نیست. " یکی" بیشترین عدد ممکن است. "دو" را برای وزن کلام آوردم و، نیست. گرچه من به اعجاز حادثه¬ای، این کلام موزون را در واقعیت ِ ناموزون زندگیم، به حقیقت، داشتم."برخوردم" (به هر دو معنی کلمه. "کویر" را برای لمس کردن روحی که به میراث گرفته¬ام و به میراثت می¬دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم برای تنها و تنها "نصیحت" که در زندگی مرتکب شده¬ام حفظ کن( به هر دو معنی کلمه) اما تو "سوسن" ساده مهربان ِاحساساتی ِزیباشناس ِ منظم ِدقیق و تو "سارا"ی رندِ عمیق ِ عصیانگرِ مستقل. برای شما هیچ توصیه¬ای ندارم. در برابر این تند بادی که بر آینده پیش ساخته شما می¬وزد، کلمات که تنها امکاناتی است که اکنون در اختیار دارم چه کاری می¬توانند کرد؟ اگر بتوانید در این طوفان کاری کنید، تنها به نیروی اعجاز گری است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده¬ای شود مسلح به آگاهی¬ای مسلط بر همه چیز و نقاد هر چه پیش می¬آورند و دور افکننده هر لقمه¬ای که می¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمی طباخ غذاهای خویش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برایشان پخته¬اند. دعوای امروز بر سر این است که لقمه کدام طباخی را بخورند . هیچکس به فکر لقمه ساختن نیست. آنچه می¬خورند غذاهایی است که دیگران هضم کرده¬اند. و چه مهوع! آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! "هفده دی¬ای ها"! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان "شاباجی خانم" شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب 4. مقصود دکتر احتمالا این کلمات باشد: "پوران عزیزم این عکس را که چند لحظه پس از شنیدن خبر تولد احسان در یک کافه برداشته¬ام به رسم یادگار به تو تقدیم می کنم آثار پیری و "بابا" شدن به همین زودی در چهره ام نمایان است آن را به یادگار نگه دار تا بیست سال دیگر این خط شعر را که از زبان فردوسی به تو می نویسم بخواند و بداند که میراث اجدادی خویش را که جز کتاب و فقر و آزادگی نیست چگونه باید حفظ کند و او نیز جز رنج و علم و شرف در حیات خویش چیزی نیندوزد چنین گفت مر جفت را نره شیر که فرزند ما گر نباشد دلیر ببریم از او مهر و پیوند پاک پدرش آب دریا و مادرش خاک 1338 پاریس علی شریعتی آن هم کی ها می¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوین زن بودن شده¬اند! "هفده دی¬ای ها"! آزادزنان! این تنها صفتی است که آن¬ها موصوفات راستین آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمی¬دهد. این چادر های سیاه را، نه فرهنگ و تمدن جدید، و نه رشد فکری، و نه شخصیت یافتن واقعی، و نه آشنایی با روح و بینش و مدنیت اروپا، بلکه آجان و قیچی از سر اینان برداشت، بر اندام اینان درید، و آنگاه نتیجه این شد که همان "شاباجی خانم" شد که بود، منتها به جای حنا بستن، گلمو می¬زند و به جای خانه نشستن و غیبت کردن، شب نشینی می¬کند و پاسور می¬زند. یک "ملا باجی" اگر ناگهان تنبانش را در آورد و یا به زور درآوردند چه تغییراتی در نگاه و احساس و تفکر و شخصیتش رخ خواهد داد؟ اما مسأله به همین سادگی¬ها نیست. "زن روز" آمار داده¬است که از 1956 تا 66 (ده سال) موسسات آرایش و مصرف لوازم آرایش در تهران پانصد برابر شده است. و این تنها منحنی تصاعدی مصرف در دنیا و در تاریخ اقتصاد است و نیز تنها علت غایی همه این تجدد بازی ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نیمی از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زندانی بود و از این حرف¬ها ... اما این¬ها باز یک فضیلت را دارایند. یعنی یک امتیاز بر رقبای املشان. .... چه گرفتاری عجیبی در قضاوت میان این دو صفِ متجانس ِمتخاصم پیدا کرده¬ام. هر وقت آن "ملاباجی گشنیز خانم¬ها" را می¬بینم می¬گویم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن "جیگی جیگی ننه خانم¬ها" را می¬بینم، می¬گویم باز هم همین¬ها. و اما تو همسرم. چه سفارشی می¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هیچکسی را در زندگی کردن از دست نداده¬ای. نه در زندگی، در زندگی کردن. به خصوص بدان گونه که مرا می¬شناسی و بدان صفات که مرا می¬خوانی. نبودن من خلائی در میان داشتن¬های تو پدید نمی¬آورد. و با این حال که چنان تصویری از روح من در ذهن خود رسم کرده¬ای وفای محکم و دوستی استوار و خدشه ناپذیرت به این چنین منی، نشانه روح پر از صداقت و پاکی و انسانیت توست. به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقی و خصایل شخصیت انسانی من اشتباه کرده باشی در این اصل هر دو هم عقیده¬ایم که: اگر من هم انسان خوبی بوده¬ام همسر خوبی نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدی¬های خویش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هایم را کتمان نکنم و در شایستگیم همین بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است جبران کرده است و این است که اکنون در حالی که همچون یک محتضر وصیت می¬کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، می¬دانم که نبودن ِمن، هیچ کمبودی را در زندگی کودکانم پدید نمی¬آورد و تنها احساسی که دارم همان است که در این شعر توللی آمده¬است که: برو ای مرد، برو چون سگ آواره بمیر/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سایه شوم تو جز سایه ناکامی و یأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود از طرف مالی، تنها یادآوری این است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب 2 بانک تعاونی و توزیع برداشت کرده¬ام، و البته دلم از این کار چرکین بود و قصد داشتم در عید امسال که قرضی می¬کنم یا چیزی می¬فروشم، برای پول منزل آن را مجددا باز گردانم و امیدوارم تو این کار را بکنی. آرزوی دیگرم این بود که یک سهم آب و زمین از "کاهه" بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزینه تحصیل شاگردان ممتاز مدرسه این ده شود که در سبزوار تحصیلاتشان را تا سیکل یا دیپلم ادامه دهند (ماهی جهارصد و پنجاه تومان برای هر فرد و بنا بر این سالی سه محصل می¬توانند از این بابت درس بخوانند البته با کمک¬های اضافی من و خانواده خودش) کار سوم این که جمعی از شاگردان آشنایم همه حرف¬ها و درس¬های چهار سال دانشکده را جمع و تدوین کنند و منتشر سازند که بهترین حرف¬های من در لابلای همین درس¬های شفاهی و گفت و شنود¬های متفرقه نهفته است. ... و نیز کنفرانس¬های دانشکاهیم جداگانه، و نوشته¬های ادبیم در سبک کویر، جدا؛ و نوشته¬های پراکنده فکری و تحقیقیم جدا، و آنچه در اروپا نوشته¬ام جمع آوری شود و نگهداری، تا بعد¬ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهایم همه به دقت جمع آوری شود و سوزانده شود که نماند، مگر "قوی سپید" و "غریب راه" و "در کشور" و "شمع زندان" و درس¬های اسلام شناسی، از "سقیفه به بعد"، با "امت و امامت" در ارشاد و کنفرانس¬های مربوط به حضرت علی و علت تشیع ایرانیان و دیالکتیک پیدایش فرق در اسلام و هر چه به این زمینه¬ها می¬آید از جمله "بیعت" در کانون مهندسین و "علی حقیقتی بر گونه اساطیر" و ... همه در یک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسی تحت عنوان "امت و امامت" تدوین شود. اگر مترجمی شایسته پیدا شد متن مصاحبه مرا با "گیوز" به فارسی ترجمه کند. در باره این آثار بخصوص کتاب DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS مرا و همچنین مقاله SOCIOLOGIE D’INITIATION مرا که با چهار جامعه شناس خارجی تحقیق کرده¬ایم و "اوت زتود" چاپ کرده است. کتاب L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم نمی¬خواهد ترجمه کنند. کار گذشته¬ای و رفته¬ای است. همه التماس¬هایت را از قول من نثار ... عزیزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره¬ام نوشته از چاپش منصرف شود که خیلی رنج می¬برم. از دوستانم که در سال¬های اخیر به علت انزوایی که داشتم و خود معلول حالت روحی و فشار طاقت شکن فکری و عصبی بود، از من آزرده شده¬اند، پوزش می¬طلبم.و امیدوارم بدانند که دوری از آن¬ها نبود، گریز به خودم بود و این دو، یکی نیست. کتاب "کویر" را با اتمام آخرین مقاله و افزودن "داستان خلقت" یا "دردبودن" پس از پاکنویس تمام کنید و منتشر سازید. مقدمه¬اش تنها نوشته عین القضاة است. و در اولین صفحه¬اش این جمله "توماس ولف": "نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد آوردن" در پایان این حرف¬ها بر خلاف همیشه احساس لذت و رضایت می¬کنم که عمرم به خوبی گذشت. هیچوقت ستم نکردم. هیچوقت خیانت نکردم و اگر هم به خاطر این بود که امکانش نبود، باز خود سعادتی است. تنها گناهی که مرتکب شده¬ام، یک بار در زندگیم بود که به اغوای نصیحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاری سر خدا ... ، در هیجده سالگی، اولین پولی که پس از هفت هشت ماه کار، یکجا حقوقم را دادند و پولی که از مقاله نویسی جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجی نداشتم، گفتند به بیع وشرط بده. من هم از معنی این کثافتکاری بیخبر، خانه کسی را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهی صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهی صد تومان ربح پولم را به این عنوان می¬گرفتم . و بعد فهمیدم که بر خلاف عقیده علما و مصلحین دنیا، این یک کار پلیدی است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوی عفونت را از عمق جانم بلند می¬کند و کاش قیامت باشد و آتش و آن شعله¬ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه دیگرم که به خاطر ثوابی مرتکب شدم و آن مرگ دوستی بود که شاید می¬توانستم مانعش شوم، کاری کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمی¬دانستم که به چنین سرنوشتی می¬کشد و نمی¬دانم چه باید می¬کردم. در این کار احساس پلیدی نمی¬کنم. اما ده سال تمام گداخته¬ام و هر روز هم بدتر می¬شود و سخت¬تر. و اگر جرمی بوده است آتش مکافاتش را دیده¬ام و شاید بیش از جرم. و جز این، اگر انجام ندادن خدمتی یا دست نزدن به فداکاری گناه نباشد، دیگر گناهی سراغ ندارم. و خدا را سپاس می¬گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترین"شغل" را در زندگی مبارزه برای آزادی مردم و نجات ملتم می¬دانستم و اگر این دست نداد بهترین شغل یک آدم خوب، معلمی است و نویسندگی و من از هیجده سالگی کارم، این هر دو. و عزیزترین و گران¬ترین ثروتی که می¬توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتی زاده ایمان، و من تنها اندوخته¬ام این، و نسبت به کارم و شایستگیم، ثروتمند، و جز این، هیچ ندارم. و امیدوارم این میراث را فرزندانم نگاه دارند و این پول را به ربح دهند و ربای آن را بخورند که حلال¬ترین لقمه است. و حماسه¬ام این که کارم گفتن و نوشتن بود و یک کلمه را در پای خوکان نریختم. یک جمله را برای مصلحتی حرام نکردم و قلمم همیشه میان من و مردم در کار بود و جز دلم یا دماغم کسی را و چیزی را نمی¬شناخت و فخرم این که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترین بودم و در برابر هر ضعیف تر از خودم متواضعترین. و آخرین وصیتم، به نسل جوانی که وابسته آنم. و از آن میان به خصوص روشنفکران، و از این میان بالاخص شاگردانم که هیچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمی¬توانسته¬اند به سادگی مقامات حساس و موفقیت¬های سنگین به دست آورند اما آنچه را در این معامله از دست می¬دهند بسیار گرانبها تر از آن چیزی است که به دست می¬آورند. و دیگر این سخن یک لا ادری فرنگی که در ماندن من سخت سهیم بوده¬است که "شرافت مرد همچون بکارت یک زن است. اگر یک بار لکه دار شد دیگر هیچ چیز جبرانش را نمی¬تواند". و دیگر این که نخستین رسالت ما کشف بزرگ¬ترین مجهول غامضی است که از آن کمترین خبری نداریم و آن "متن مردم" است و پیش از آن که به هر مکتبی بگرویم باید زبانی برای حرف زدن با مردم بیاموزیم و اکنون گنگیم. ما از آغاز پیدایشمان زبان آنها را از یاد برده¬ایم و این بیگانگی، قبرستان همه آرزوهای ما و عبث کننده همه تلاش¬های ماست.
و آخرین سخنم به آن¬ها که به نام روشنفکری، گرایش مذهبی مرا ناشناخته و قالبی می¬کوبیدند، این که: دین چو منی گزاف و آسان نبود / روشن تر از ایمان من ایمان نبود // در دهر چو من یکی و آن هم کافر! / پس در همه دهر یک مسلمان نبود ایمان در دل من، عبارت از آن سیر صعودی¬ای است که پس از رسیدن به بام عدالت اقتصادی _ به معنای علمی کلمه _ و آزادی انسانی _ به معنای غیر بورژوازی اصطلاح _ در زندگی آدمی آغاز می¬شود.» عكس از مزار دكتر علي شريعتي در زينبيه اين عكس در عصر روز تولد حضرت زينب (س) در خرداد ماه سال 1385 گرفته شد . ياد و روانش گرامي باد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 11:28 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
قرآن مجيد به عنوان منبع لايزال الهي درهرزمينه ازابعاد زندگي اجتماعي،اقتصادي،فرهنگي،ديني و علوم محيطي وطبيعي ويا علوم نجوم وستاره شناسي داراي اشارات فراوان،بديع وعميقي است كه متناسب بادوره هاي زماني مختلف معاني ومصاديق خاص خودرادارد. جادارد به گوشه ايي ازاين موارد اشاره گردد. بحرانهاي زيست محيطي يكي ازمسايل پيچيده ايي است كه توجه بدان درجهان امروز ازاهميت بالايي برخورداراست.واين درحالي است؛كه ازنگاه والا وآينده نگرقرآن مجيد به دورنمانده وبه كرات نسبت به هشداردراين زمينه درقالب آيات متعدد اشاره شده است.چكيده ايي ازمقاله ايي دراين زمينه به قلم دكترمصطفي محقق داماد كه درضميمه روزنامه اطلاعات مورخه:هشتم مهرماه سال 86 به چاپ رسيده بود،به استحضارمي رسد: بحرانهاي زيست محيطي فكربشرامروز رابه خودمشغول ساخته است وبه صراحت مي توان گفت كه بالاترين دلمشغولي انسان عصرحاضرمشكلات طبيعت ومحيط زيست آدمي است.فسادي كه بشربه دست خود درزمين فراهم آورده وزندگي خودرادرمعرض هلاكت ونابودي قرارداده،آرامش جان وجسم را ازوي سلب كرده است.دراين راستا همه روزه درگوشه وكنارجهان،اجلاسها وكنفرانسهاي علمي تشكيل مي گردد ودرموردعلل پيدايش،عوامل به وجودآورنده پديده هاي فاجعه آميزطبيعي وراه حل نجات ورهايي ازاين تنگناي وحشتناك ومسائل مربوط به آن مطالعه وپژوهش انجام مي گيرد.بي گمان مهمترين روش براي تحقيق وپژوهش دراين خصوص آن است،كه بايد نخست ازمطالعه مقوله هستي طبيعت آغازكرد ومنشاء وجودي اجزاءآن راشناخت وروابط ميان آنها را موردارزيابي قرارداد.جاي شك نيست كه حقيقت هستي،رازي است كه خلايق را توان وياراي گشودن آن نيست؛ليكن با بهره مندي ازاستنباطات فلاسفه ودانشمندان وعرفا كه به نظرمي رسد به گونه ايي شايسته با بهره مندي ازآيات قرآن ومعارف اسلامي مي توانيم درراه شناخت محيط زيست وطبيعت وعلل پيدايش بحران ورهايي ازآن گام برداريم. قرآن مجيد پس ازاشاره به يك سلسله ازچهره هاي طبيعت مانند:آسمان وزمين ودريا كه همه مجموعا محيط زيست طبيعي بشرراتشكيل مي دهند،به خلق وخوي بندگان رحمن(عبادالرحمن) مي پردازد ونخستين خصلت آنان راآشتي با محيط زيست طبيعي آنان مي داند ومي فرمايد: "وعبادالرحمن الذين يمشون علي الارض هونا."(فرقان،63)بندگان رحمن بافروتني وآرامش برروي زمين قدم برمي دارند. واقعيت اين است،كه بحران زيست محيطي درجهان امروز يك بحران به تمام معنا اخلاقي است وراه حلي اخلاقي را مي طلبد.تلاش براي دستيابي به اصولي اخلاقي كه تنظيم كننده نحوه دخالت بشردرمحيط زيست باشد،امرنسبتا تازه ايي است.به خصوص اززماني كه بحران محيط زيست ازدهه 1960 به صورت حاد بروز كرد.امروزه افرادحقيقي وحقوقي مختلف درسطح بين المللي،منطقه ايي وملي براي براي حفاظت ازمحيط زيست ومنابع طبيعي درفعاليت اند.مجامع بين المللي تلاشهاي خودرا به صدوراعلاميه هايي نظير:اعلاميه زمين درسال 1992در ريودوژانيرو؛عقدمعاهده هايي نظير:كاهش گازهاي گلخانه ايي كيوتو معطوف كرده اند.اما بايد توجه اشت حصول امنيت اجتماعي فقط برمبناي پيمانهاي سياسي خيالي باطل است؛زيراجوهره صلح ووحدت؛چكيده يك امردروني است كه بامفاهيم روحاني ومعتقدات معنوي تقويت مي شود.درادبيات نيمه قرن بيستم به بعد چنين مطرح مي شود كه مشكلات زيست محيطي كه به دست انسان به وجود آمده است؛تماما نمي تواند بابه كارگيري فناوري صرف حل شود بلكه تغييرات دررفتارانسان موردنيازاست.به نظرعده ايي ازدانشمندان ريشه رفع بحرانهاي زيست محيطي درمذهب وفرهنگ قراردارد.بنابراين رابطه انسان ومحيط زيست بايد مجددا موردبررسي قرارگيرد.عليرغم آنكه هشدارنسبت به رعايت سلامت وصيانت محيط زيست طبيعي درتاريخ اديان الهي يكي ازاصلي ترين تعليمات راتشكيل مي دهدوبه عقيده مومنين؛خداوند درآغازخلقت بابشربراين امرعهد بسته كه منزلگاه جديد اويعني زمين راكه بخاطرآن ازبهشت دست شسته است وكاملا سالم وبه دوراز فساد به شكل امانت به اوسپرده مي شود؛به فسادوتباهي نكشاند ودراين امانت خيانت نورزد ونسبت به توالي فاسدوعدم رعايت اين دستورتذكارهاي لازم داده شده وعواقب شوم آن تبيين گشته است.اما توجه بشربه اين بلاي خانمان سوزي كه برسرخودآورده است؛امري كاملا جديد مي باشدوبحران محيط زيست مشكل اصلي ودغدغه خاطربشرامروز راتشكيل مي دهد.مواجهه بي رحمانه باطبيعت درقرون اخيرناشي ازانگيزه توسعه طلبانه؛بهره وري بي رويه ازمنابع موادخام واوليه، آلوده شدن درياهادراثرپديده تلخ نشت نفت؛سوختن جنگلها،گرم شدن آب وهواي كره زمين ويا نازك شده لايه اوزون سرانجام اورا ازخواب غفلت بيداركرده است.ناله معصومانه پرندگان روبه زوال دراثرشكار؛برداشت بي رويه گياهان بهاري كوهستانها؛انقراض نسل جانوران مختلف؛مرگ وميرماهيان زيبا چشم وگوش آدميان راچنان دچارانسدادكرده است كه به اين امرمهم اهتمام نمي نمايدودل سنگ آنها به حركت درنمي آيد.قرون متمادي برتاريخ زندگي بشرگذشت وصداي فرستادگان الهي وپيشوايان ديني به گوش بشرتجاوزگروسلطه جوفرونرفت وچشمان مسرف اورا متوجه نساخت ودل سنگ او را آرام ننمودوهمچون حيوانات به اطفاءغرايز ولذت بردن وبهره وري ازآنها ادامه داد.درست همان گونه كه قرآن درتصويرچهره بشردوران خودمي گويد: لهم قلوب لايفقهون بها ولهم اعين لايبصرون بها ولهم اذان لايسمعون بها واولئك كالانعام بل هم اضل.(اعراف؛179) آنان دلهايي دارند كه با آن درك نمي كنند وچشماني دارندكه باآن نمي بينند وگوشهايي دارند كه باآن نمي شنوند؛آنان همانند چهارپايان اند بلكه گمراهترتاآنكه سرانجام به عذاب دردناكي كه نتيجه اعمال سوءخوداوبودگرفتارشده وفساد وحشتناكي كه به دست خودكسب كرده بود؛زندگي رابروي تيره وتارساخت:ظهرالفسادفي البروالبحربما كسبت ايدي الناس(روم؛41): فساددردرياوخشكي دراثرعملكرد انسانها ظاهرگشته است. اينك گويي بشريت لحاظات آغازين بيداري وصبحگاه هشياري را مي گذراند وچشمان خواب آلود خودرامي مالد چشماني كه قرنها درتاريكي به سرمي برده ودرخواب عميق غفلت بوده است.امروزنه تنها عالمان ومتخصصان امورزيست محيطي به وخامت اوضاع وشرايط آگاه شده اند كه خوشبختانه نوعي عكس العمل همگاني واعتراضات مردمي را ازاطراف واكناف مناطق مسكون كره زمين برانگيخته شده است.چراكه تا اين درك همه فراگيرنشود وخطري كه بشريت راتهديد مي كند به گونه عمومي ملموس نگردد؛صداي چندنفرمحدود درقالب احزاب سبز به جايي نمي رسدوبه بسيج عامه كه راه حل نهايي است مبدل نخواهد شد.... برگرفته از "عرفان و پژوهش": http://hesamaldin.blogfa.com/ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 16:23 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
سالها پیش در دانشگاه شیراز به مناسبت درگذشت دکتر شریعتی یادنامه ای تهیه کرده بودم و میخواستم به آن مناسب با مجوز امور فرهنگی آن نشریه را چاپ کنم اما بعد از تمام زحمت ها و مسائل مربوط به طراحی چاپ در آن زمان (سال۷۸) با مخالفت و سنگ اندازی مسئولین مواجه شدم و آن کار ناتمام ماند. روز درگذشت ایشان با بغض و ناراحتی زیاد در رستوران دانشگاه نشسته بودم و غذا از گلویم پایین نمی رفت و با خود شعر دکتر شریعتی را زمزمه میکردم ... نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 9:20 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
بعضي ، خيال خود را ، به خدايي گرفته اند! (شمس) مي گويد : - اي خدا ، چنين كن ! و ، اي خدا چنان مكن چنان باشد كه گويند : - اي پادشاه ! آن كوزه را برگير ، اينجا بنه !... - اين بكن ! - و آن مكن ! (شمس) عقل اين جهاني ...، زبون « طبع » است (شمس) اقرار خصم ، به از هشتاد گواه (شمس) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 7:48 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
خداي را بندگانند كه كسي ، طاقت « غم » ايشان ندارد! و كسي، طاقت « شادي » ايشان ندارد! صراحي كه ايشان ، پر كنند هر باري ، و در كشند ، هر كه بخورد ، ديگر با خود نيايد ! ديگران مست مي شوند ، و برون مي روند ، و او ، بر سر خم ، نشسته ! (شمس) اين قدر ، عمر كه ترا هست ، در تفحص حال خود خرج كن ، در تفحص عالم چه خرج مي كني ؟! - شناخت خدا عميق است ؟! - اي احمق ، عميق تويي ! اگر عميقي هست تويي! (شمس) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 7:56 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
همه فداي آدمي اند ! و آدمي ، فداي خويش! فقري است كه به « حق » برد، و از « غير حق » ، گريزان كند! و فقري است كه از « حق » گريزان كند، به خلق برد! آنچه پيش خلق، مرغوبترين چيزهاست ، از آرزو وانه ها ( خواستني ها ) ي دنيا ، پيش من ... مكروه ترين است ؛ الا جهت نياز كسي، يا سعادت كسي ، سر ، فرو آرم (شمس) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 22 اردیبهشت1387ساعت 7:41 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
مريدي گفت :تمام استادان ميگويند گنجينه هاي روحاني از راه جستجو در انزوا كشف ميشوند پس چرا ما اين جا كنار هميم؟ استاد پاسخ داد:با هميد چون جنگل همواره نيرومندتر از يك درخت منزوي است.جنگل رطوبت را ذخيره در برابر توفان مقاومت و در باروري خاك كمك ميكند.اما نيروي يك درخت از ريشه هايش است و ريشه هاي يك درخت هرگز به رشد گياه ديگري كمك نمیكند. در كنار هم بودن براي رسيدن به يك هدف به معناي اجازه دادن به هر فرد براي رشد به روش خودش است و اين راه آناني است كه آرزو دارند با خداوند وحدت يابند. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 اردیبهشت1387ساعت 9:29 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
جالب است بدانید شمس تبریزی از خدا طلب همراهی میکرد و او بود که ابتدا عاشق مولوی شده بود و به سراغ او آمد :
مولانا شمس الدين در وقت مناجات مي فرمود كه : - هيچ آفريده اي از خاصان تو باشد كه صحبت مرا تحمل تواند كردن ؟! در حال از عالم غيب اشارت رسيد كه : - اگر حريف صحبت خواهي ، بطرف روم سفر كن (افلاكي ) كسي مي خواستم از جنس خود ، كه او را قبله سازم ، و روي بدو آرم كه از خود ، ملول شده بودم ! تا تو ، چه فهم كني از اين سخن كه مي گويم كه : - « از خود ملول شده بودم » ؟! اكنون چون ، قبله ساختم ، آنچه من مي گويم ، فهم كند ، دريابد! (شمس) مرا فرستاده اند كه : - آن بنده نازنين ما ( مولانا؟) ميان قوم ناهموار ، گرفتار است. دريغ است كه او را به زيان برند! (شمس) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 16 اردیبهشت1387ساعت 7:52 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
شاید اولین بار باشد که این عبارت را بشنوید.خودم هم برایم جالب بود وقتی برای اولین با این عبارت بر زبانم جاری شد. اما سابقه ان طولانی است و شعرا ، عرفا و فلاسفه بسیاری خواسته یا ناخواسته از آن گفته اند همچون:
هرکجا مینگرم جلوه کند طلعت دوست حاشالله طرفی نیست جز او این همه اوسا ************ به صحرا بنگرم صحرا ته وینم به دریا بنگرم دریا ته وینم به هرجه بنگره کوه و در و دشت نشان از قامت رعنای ته وینم ******** به جهان خرم از انم که جهان خرم از اوست عاشقم بر هم عالم که همه عالم از اوست و..... همین بود که فلسفه وحدت وجود مطرح شد به هرحال خداوند متعال را می توان در برگ درختان دید و در اب چشمساران نوشید و با نسیم بهاری لمسید و با عطر گلها بویید................ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 14:7 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
شاگردي را توفيق همسفري با عارفي بزرگ افتاد.از آنجاکه از توانايي هاي آن عارف زياد شنيده و ديده بود. در طول سفر چند روزه بسيار در کار آ ن عارف دقيق شد تا ببيند چه کار ميكند و چه کار نميكند . با کمال تعجب مشاهده کرد که آن عارف در تمام طول سفر همانند مردم عادي ميخورد ميخوابد و حتي عبادات خود را بصورت متعارف و معمول انجام ميدهد. استاد لبخندي زد و گفت : من فقط يك کار انجام ميدهم و آن اينکه دروغ نميگويم! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 13:53 توسط رضا فولادی فرد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
(خواستیم گپی با دوستان و علاقه مندان در باب محیط زیست ، بهداشت ، عرفان و ادبیات بزنیم ) تحصیلات کارشناسی بهداشت محیط از دانشگاه شهید بهشتی و فوق لیسانس عمران گرایش مهندسی محیط زیست از دانشگاه تهران با تجارب کاری در شرکتهای مهندسی ، تدریس دانشگاهی ،سازمان بازیافت و امور HSE شرکت نفت ( شرکت حفاری شمال )
|
| آرشیو موضوعی |
|
اخلاق و ادبیات مهندسی و علوم محیط زیست بهداشت و تغذیه |
|
RSS
|